تبليغاتX
زندگی جاریست ... مثل خون در رگ !!!

زندگی جاریست ... مثل خون در رگ !!!

خدایا یاریم کن اگر چیزی شکستم دل نباشد !!

بنام او که اگر هست هست و نیست نیست همه از حکمت اوست...

 

معصومه و فرامرز

                      کنار آشنایی تو آشیانه میکنم

                            فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

                                    کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟

                                              و من برای زندگی تو را بهانه میکنم ....

                                                                                                               

                                                                                      فرمانی.علیزاده

 

 

پی نوشت۱ . و اینک ما هم به جمع متاهلین پیوستیم !

(البته اردیبهشت ماه امسال )

پی نوشت۲ . مهربانی را اگر قسمت کنیم ~ من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق ~  دستهایش تا خدا هم میرسد...

پی نوشت۳ . با آرزوی خوشبختی برای همتون ...

 

من رشته ی محبت تو پاره میکنم شاید گره خورد به تو نزدیکتر شوم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 15:33  توسط سوزان  | 

زندگی همینه !!

در یک آلاچیق کوچک میتوان خوشبخت بود !

میتوان کلبه ی چوبی بنا کرد و محبت را به جای چراغ به آنجا آویخت ...

میتوان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد ...

میتوان در لیوان شیشه ای آب شنا کرد ...

میتوان به جای غذا هوا خورد ...

میتوان نفس نکشید ، اما عشق داشت !

میتوان زیست بی غذا، بی آب، بی هوا ...

میتوان مرد بی تو ...

 

پی نوشت : مولای من ...

هرگز نگویم که دستم بگیر ،عمریست گرفته ای ،مبادا رهایم کنی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 17:3  توسط سوزان  | 

اومدم ؟! نه هنوز نرسیدم !!

 

چقدر سخته روز تولدت از همه تبریک بشنوی جز اونی که ...

انتظارشو داشتی بهت تبریک بگه !!

زتمام بودنی ها تو یکی از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو نداره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 16:49  توسط سوزان  | 

یه خدافظی طولانی

سلام

حالم خیلی بده ...

دیگه از خونه نمیتونم بیام نت الانم کافی نتم ...

دیگه هیچی واسم مهم نیست ...

هیچی ...........

هیچیییییییییییییییییییییییییییییییییی !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 11:5  توسط سوزان  | 

زمزمه های دلتنگی ...

 

خدایا ...

وقتی جهان با آن عظمتش و ستاره ها با میلیاردها عبادتشان در محضر تو سرافکنده ، من

چگونه تو را بسرایم ؟!

خدایا ...

خسته ام ، درمانده از گذر عمر !

راه گریزی برایم نمانده است جز چنگ زدن به رشته ی پر محبت تو ...

رهایم مکن !

می دانم از کثرت گناهان عرق شرم از پیشانیم جاری می شود اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی ...

خدایا ...

در این تنهایی و در اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم ...

جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم ...

من غریبه نیستم و ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است ...

شعرهایت را گم کرده ام و دستانی را که سایبانم بود نمی بینم ...

تنها پناهم در این وادی وحشت تویی ...

به آسمانت سوگند میمیرم اگر به فریادم نرسی ...

در این ظلمت پروانه ی وجودم را به باغ یادت پر می دهم ...

مرا سیراب کن از مهر بی پایانت ...

 

 

پی نوشت 1 : ممنون از بامرامایی که بهم سر میزنن و الانم دارن اینو میخونن ، شرمنده من وقتم

واسه نت اومدن اندازه ی همین آپ بودش ... تو رو خدا واسه قبولی تو امتحانام دعا کنین ...

با اینکه اصلا نمیتونم درس بخونم ولی شاید معجزه ای شد !

پی نوشت 2 : کلمه ی " سرکاری خفن " رو هم از لغت نامه ی ذهنمون بیرون میندازیم ! و اینکه

دلت نخواد کسیو ناراحت کنی با اینکه میتونی ، بهتر از نداشتن عرضه واسه ناراحت کردنه !

پی نوشت 3 : واسه ناخنهای دست و پام حنا گذاشتم مثل دهاتیا ! وسط دستم یه m نوشتم !

پی نوشت 4 : شیشه ی پنجره را باران شست،ازدل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

پی نوشت 5 :باران میبارد امشب ...

پی نوشت 6 : در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد !

پی نوشت 7 : چند ماه دیگه 18 سالم تموم میشه ! من نمیخوام بزرگ بشم ...

وایسا دنیا ... وایسا دنیا ... من میخوام پیاده شم !

پی نو شت 8 : میخوام رکورد پی نوشتها رو بشکنم ... میخوام از افکار و چیزایی که تو ذهنم

میگذره بنویسم !

میترسم یه وقت چشم باز کنم و ببینم 18 سالم تموم شده و من بی خبر ...

اگه اعصابتو خورد میکنه بقیشو میتونی نخونی ... ولی بخون !

پی نوشت 9 : اگه این سه تا امتحانمو قبول نشم خییییلی بد میشه ... بدتر از الان میشم

مرده ی متحرک !

ولی اگه قبول بشم خییییلی خوب میشه ، حتی اگه کنکورم قبول نشم واسه سال بعدش میخونم ...

اونموقع دیگه میتونم سرمو بالا بگیرمو بگم من میخوام درس بخونم ! اینبار با امید و پشتکار بیشتر ...

خودمو دوباره میسازم از هر لحاظ 20 میشم ... طوری که همممه انگشت به دهن بمونن !

پی نوشت 10 : خیلی دوست دارم رو پای خودم وایسم !

پی نوشت 11 : یا امام رضا ... یا ابولفضل العباس ... دستم به دامنتون ...

پی نوشت 12 : اگه چشمات منو میخواست پشت پلکهات نمی موندم !

پی نوشت 13 : آرایشمو کم کردم !حالا دیگه میخوام یه خورده به آرایش درونی و روحم بپردازم ...

پی نوشت 14 : بعضی وقتا خیلی دلم میخواد چشمامو ببندم و باز کنم ببینم چهل سالمه !

پی نوشت 15 : اواخر امسال فک کنم خواهرم که نامزده عروسی کنه و بره سر خونه زندگیش ...

من میمونم و محمد ! حالا خوبه که دانشگاه و سرکار میره و الا صبح تا شب به سر و کله ی

 هم میپریدیم !

پی نوشت 16 : این حافظ هم خیلی خوب با ما تا میکنه ها ! هی صفحه های تکراری میاد که گره

 کارها گشوده می شود و آینده ات روشنه و ... !! برو حالشو ببر ...

پی نوشت 17 : خب دیگه زیادی چرتیدم ! الان بزرگترین دغدغه ام امتحانامه که مثل بقیه ی

چیزای مهم زندگیم که به خدا توکل کردم ، میسپارمش به خدا !

پی نوشت 18 : آخرین پی نوشتمه دیگه ... خدایا شکرت ... که تو لایق شکری !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:17  توسط سوزان  | 

همین و بس !!

دلم گرفته ...

نمیدونم از چی یا از کی ولی نمیخوام بریزم تو خودم و مثل همیشه لبخند بزنم ...

نه ، من نمیتونم ... یعنی میتونم ولی نمیخوام ...

میخوام حرفامو از دلم بریزم بیرون ... شاید با این حرفا ... شایدم با این اشکا ...

نه ... انگار اینم نمیتونم ...

حرفای من بیشتر به درد نگفتن میخورن ...

راحت نیستم ، هیچوقت راحت نبودم ... هیچوقت نتونستم اون چیزیو که ازش ناراحتم رو

اونجوری که میخوام بنویسم یا بگم ...

همه ی حرفام همیشه سانسور شدن ... همیشه گذاشتمشون واسه یه وقت دیگه ...

نمیدونم این " یه وقت دیگه " کی میرسه ...

شایدم هیچوقت نرسه ... آره میدونم نمیرسه ...

مثل همیشه باید سرمو گرم چیزای چرت کنم تا یادم بره ...

میدونم مسخرست ولی تنها راهه ...

آره من میتونم از چیزای چرت دور و اطرافم حرف بزنم ...

از اینکه شبا با آینه میخوابم ...

از اینکه یادم میره ناخنهامو کوتاه کنم ... شایدم وقت نمیکنم ...

از اینکه ظرف شستنو دوست دارم ! میدونم که تو هم میدونی ...

ولی این تنها اسمیه که میتونم روش بذارم که وقتی شروع میکنم به ظرف شستن

آنچنان غرق فکر و هپروت میشم که نمیفهمم کی تموم شدن ...

من دستم کنده ولی خودم طولش میدم ...

آره ، طولش میدم تا یه کم با خودم باشم ...

یه آهنگ غمگین که بهم آرامش میده ...

یه بار نه دو بار نه سه بار نه ... سیر نمیشم ازش ...

دوست دارم هی بزنم اولش ...

شاید خیلی وقتا هم اصلا به جمله هاش گوش نکنم ولی دوست دارم صدای اونو بشنوم ...

آره همین بهتره که خودمو سرگرم چیزای بچه گونه بکنم ...

به سر کشیدن پارچ آب یا ناخنک زدن به غذا قبل از آوردن به سر سفره ...

یا تنبلی کردن واسه باز کردن در ، که بعد از چند بار که یکی هی هی زنگ میزنه

بار آخر آیفونو بردارم و با حرص تمام بگم بله ...

و از اون ور صدای نا آشنایی بیاد و کلی خجالت بکشم ...

آره ، بذار همین که بعد از کلی اصرار خودم موهامو کوتاه کنم و بعدش پشیمون بشم

بشه بزرگترین دغدغه ام ...

که وقتی میرم جلو آینه و آرایش میکنم و به خودم میرسم ، کسی بهم نگه

که قراره جایی بری ؟! یا کسی میخواد بیاد ؟!

که منم توجیهش کنم که مگه حتما باید کسی بیاد تا من به خودم برسم ؟!

اصلا مگه من واسه بقیه اینکارو میکنم که اینو میگی ؟!

واسه خودمه ... واسه دل خودم ... واسه روح خودم ...

دوست دارم حموم کردنم دوساعت طول بکشه ...

که آبو باز کنم و بشینم زیرش و با خودم باشم ...

آبو سرد کنم ... بعد گرم کنم ... دوباره سرد کنم ...

رگهای دستم زیر آب سرد خیلی خوب مشخص میشه ...

آخرشم تو یه ربع آخر همه ی کارامو بکنم و بیام بیرون ...

بذار کودک بمونم ...

بذار فقط به اینا فک کنم و یادم بره که چند سال دارم ...

کفشی رو که اندازه ی پام نیست به زور پام کنم ...

با اینکه پامو زخم میکنه و نمیتونم راه برم ، ولی چون دوسش دارم مهم نیست ...

بذار همینجوری هم خوش باشم ...

با چند بار دیدن یه فیلم که خیلی دوسش دارم و هر بار با دقت تمام می بینم ...

پارک وی ... لاست ...

آره میخوام همون بچه ای باشم که از خدا تو ذهنش یه تصویر ساخته ...

من ایمان دارم به قبولی اون نمازی که اون دختر اومد و تو مسجد خوند ...

با آستینای تا شده ، با شلوار نسبتا کوتاه که فک میکنم جورابم پاش نبود و شالش که کشیده بود

جلو و از پشت موهاش دیده میشد ...

با اینکه اونجا چادر بود ولی چادر سر نکرد و همونجوری نمازشو خوند ...

من میدونم نمازش قبوله ... چون بهش ایمان داره ...

فقط نماز نیست ... فقط ظاهر آدما نیست ...

اندازه ی یه انسان تو کل جهان هستی نقطه ای بیش نیست ...

آره همون نقطه ای که با خودکار رو کاغذ میذاریم ...

خدا نمیاد ببینه رد مهر رو پیشونیه کی جا کرده ...

تو لحظه های خوشیت یه بار تو دلت بگی " خدا ممنون " کافیه ...

یا وقتی از کنار کوه های عجیب میگذری ...

یا وقتی بارون میاد ...

همه میگن بارون ، اما من میگم " عشق بازی خدا با بنده هاش " ...

ولش کن ... نمیخوام حتی به اینم فک کنم که قبل از این دنیا تو یه دنیای دیگه زندگی کردیم ...

به نشونه ی اینکه وقتی با خدا حرف میزنیم یا وقتی قرآن خونده میشه ...

موهای بدنمون سیخ بشه ...

در می کده هم خدای بینی ، با خلق خدا اگر نشینی ...

آره همینه ... خود خودش ...

من باور کردم که زندگی اجبار نیست ...

خوشم اومد از این جمله که زندگی دو روزه ، الانم تو عصر روز دومیم ...

شاید بگم دوست دارم همین الان بمیرم ولی ...

همه میدونن که ته دلم این نیست ...

به این حقیقت رسیدم که

من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ...

همه هیچ کاری نمیکنن و فقط نگاهمون میکنن ...

این بازی کی میخواد تموم بشه ؟! کی باید تمومش کنه ؟!

خودمم میدونم ... خودتم میدونی ... اونم میدونه ...

که من فقط دارم خودمو گول میزنم ...

تکرار اشتباهای گذشتم ... همینه و بس !!

بی خیال ... نمیخوام فکر کنم بهش ... با اینکه یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره ...

با اینکه ...

نمیخوام فکر کنم ...

آره جونم ، بزن به بی خیالی ...

میخوام بچه باشم و بچه گونه فکر کنم ...

کاش کوچیک می موندم تا حرفامو از نگاهم بخونن ... نه حالا که بزرگ شدم و فریاد هم که میزنم

باز کسی حرفمو نمی فهمه ...

 

 

" خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه ...

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟! "

 

 

 پ.ن1 : تب دنیا نمیذاره ... سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ...

پ.ن2 : میدونم من اگر برخیزم ، تو بر نمیخیزی ...

پ.ن3 : نخورده ، مستم !!

پ.ن4 : من از روییدن خار بر سر دیوار دانستم که والایی بدین بالانشینی ها نمی باشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:9  توسط سوزان  | 

یا ضامن آهو ...

دلم خیلی برات تنگ شده ...

خودت میدونی که چقدر دوستت دارم ...

میدونی فقط از شرم گناهامه که نتونستم سرمو بالا کنم و صدات کنم ...

ولی الان دارم صدات میکنم ، دارم باهات حرف میزنم ...

میدونی دیگه خواستم که خوب باشم ...

همونجوری که تو دوست داری ... همونجوری که خدا دوست داره ...

امام رضا ... لایق نمیدونی ما رو هم بطلبی بیایم پا بوست ؟!

امروز چه روز با شکوهیه ...

خودت میدونی چقدر انتظار این روزو کشیدم ...

میدونم با اینکه سرت خیلی شلوغه ولی منو هم داری می بینی ...

منم ازت عیدی میخواما ... یه وقت دست خالی ردم نکنی !

با اجازه ی تو اگه پسر دار شدم میخوام اسمش " رضا " هم داشته باشه ...

رضای خالی که نمیشه چون اسم داداشمه ... امیر رضا ...

یا اصلا ترکیب اسم دوتا داداشام چطوره ؟! محمد رضا ...

امام رضا ، اسم خواهرت معصومه است ... منم اسمم معصومه است و اسم

داداشم رضا ... به حق خواهرت ... یه نگاهم به من بنداز ...

خیلی دوستت دارم ...

خیلی زیاد ...

منتظرما !!

 

پ.ن 1 : این متن بیشتر واسه اینه که وقتی پا به سن گذاشتم احساسات و خاطرات هرچند

بچگانه ی این دوران واسم تداعی بشه ... تو دلم بیشتر باهاش حرف میزنم ...

پ.ن 2 : یه طوری گفتم پسرم که انگار پا به ماهم !!

پ.ن 3 : امیدوارم همسر آینده ام مخالفتی با این اسم نداشته باشه !!

پ.ن 4 : شرمنده من حالم زیادی خوبه !! بذارین به پای دیوونگی و بچگی و اینا !!

پ.ن 5 : یه حرف یادگاری ...

تو بن بستهای زندگی ، راه آسمون بازه ... پرواز را بیاموز !!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:51  توسط سوزان  | 

شاید همین روزها ...

کی طلوع خواهم کرد ...

گفته بودم می خواهم به آسمانها سفر کنم اما این بار نه از روی زمین ، بلکه از زیر خاک ...

 آنجا که عشق در قلب آدمها می ایستد و با حلقه های عروسی مدفون می شود ...

همانجا که نه می بینی ، نه می شنوی ، نه لمس می کنی ، نه می چشی ...

 آنجا که حدقه های چشم از خاک پر شده اند و هیچ کلمه ای معنی ندارد ...

کسی برای زندگی با خاک مبارزه نمی کند و خیلی ها دور از زمین و زندگی بدنبال بهشت می گردند ...

آنجا که ظلمت عظیم است و اشباح مبهم بدنبال آشنا می گردند ...

دلم میخواهد با خودم باشم ، با تردیدهایم ، با آرزوهایم ، با آرامش و رضایم و با وحشت و بی قراریم ...

چشمان من همیشه نیمه باز است ...

به که بگویم ... اندکی هراسانم !!

اینجا همه چیز مبالغه آمیز است ...

خرابی خرابتر و ویرانی ویرانتر ... و مرده ها مرده ترند ...

اینجا زمین لرزیده است ، حادثه ای دست خوشبختی را گرفته و با خود برده ...

 اینجا به ناچار باید خود را در نهری گل آلود دید ...

 اینجا همه چیز دلخراش و رنجور است ...

 اینجا همه موها را آشفته و گریبان ها را چاک داده اند ...

مخلوطی از افسانه و حقیقت ...

باور و ناباوری اتفاق افتاده !!

زمین همه چیز را بلعیده ...

 من کی طلوع خواهم کرد ...؟!

 آنجا که خورشید از سینه ی دریا بالا می آید ، تمام زندگیم را به یک مطلق ابدی پیوند می زنم و

 همه ی آرزوهای رنگین را که زمانی بی قرارم می ساخت ، دور میریزم ...

و چون کبوتری بر ایوان خانه ی دلم می نشینم ...

دلم میخواهد نسیم امید بورزد ...

 و او ... همیشه با من است ...

و من ... نزدیک به نزدیکتر از رگ گردن !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:12  توسط سوزان  | 

یعنی قبوله ؟!

 

طرز نماز خوندن یه دختر هجده ساله :

 دستشویی , شستن آرایش ...

 باز کردن فرق سر , وضو , حوله , چادر , سجاده نماز , نشد هم یه مهر !

 نیت ....

 بسم الله الرحمن الرحیم

 دیگه ایندفه نمیذارم حواسم پرت بشه ...

 ولی خودمونیما این نمازم یه جور ورزشه ها !!

 پاشو , خم شو , بشین ...

 عه ! این مهرو ببین , باز با پیشونی خیس سجده کردن !!

 چقد رنگش عوض شده  !!

 یادم باشه بعد از نماز عوضش کنم ...

 راستی ساعت چند بود ؟!

 الانه که اون سریاله شروع بشه , زود باش !!

 وایسا ببینم , مریم زنگ زده بود یه شماره ی دیگه افتاده بود آخه !!

 یادم باشه اومد ازش بپرسم ...

 ای بابا , یه کم آرومتر صحبت کنین دیگه !!

 حواسمو پرت می کنینا , به من چه گناهش میاد پای خودتون !!

 یه کتاب جالب داشتم !! کجا گذاشتمش ؟! باید تو کمدم باشه ...

 وای چقدر دلم واسه فاطمه ( خواهر زادم ) تنگ شده , بچه ی بد !! ( تکیه کلامش )

 عه کامپیوترو روشن گذاشتم ؟!

 امروز چندمش بود ؟! چند شنبه است ؟!

 یه زنگ به فرزانه بزنم !! وای داداشش چه بانمک بود ...

 ای خدا باز پشتم میخاره ! الان سر نماز چجوری بخارونمش ؟!

 راستی !! تو منو میخواستی ؟! هه تو اون فیلمه ...

 راستی راستی رکعت چندم بودم ؟!

 واااااااای باز حواسم پرت شد! خدا جون خودت ببقش !!

 

 و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته ...

دعای بعد از نماز :

 خداجونم نمازمو قبول کن ببخش الان فیلمه شروع میشه فقط خواستم بگم که آرزوهام یادت نره !!

 

 پی نوشت 1 : زیاد جدی نگیریداااااا !!! همیشه اینجوری نیست !!

 پی نوشت 2 : خدا خیلی مهربونه قبول میکنه !! ولی آیا براستی قبوله ؟!

 پی نوشت 3 : برحمتک یا ارحم الراحمین !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 18:18  توسط سوزان  | 

شاید تولدی دوباره ...

<< یا حق  >>

 از دست نوشته های خودم :

و امروز دوباره برگشتم به خودم , به گذشته ی خودم , به حسرتهای گذشته و

کاش و ای کاش های همیشگی و مکرر خودم...

امروز پی بردم به عمق و ریشه ی کلمه ی " تاوان " ,پی بردم به رگهای نیمه

آشفته ی " اشتباه " , امروز برای خودم معنی کردم حسرت را و چشیدم

طعمی آشنا و تلخ را , طعم تلخ شکلاتی را که عشق نام داشت...

امروز فهمیدم دیر شده است , خیلی دیر...

دیر است برای نگریستن و گریستن و گسستن و شکستن وپیوستن...

آری دیر است , برای همه چیز دیر است...

برای حسرت خوردن , حتی برای خندیدن به ناکامی عشقی خام که میگوید:

دوستت دارم چون نیازمند توام...

دیر است برای یادآوری تهوع آور روزهای گذشته...

دیر است برای آه کشیدن , برای نگاه کردن , برای از دست دادن...

دیر است به خاموشی چراغی پی بردن , دیر است برای توجه کردن به

نگاهی پرمعنا...

برای شمردن قطره اشکها , برای رسیدن , برای فکر کردن , حتی برای مردن

هم دیر است...

دیر است برای نگاه کردن به باد که چگونه لحظه های زندگی را با

خود می برد!

دیر است برای دیدن , دیر است برای شنیدن , دیر است برای لمس کردن,

دیر است برای چشیدن...

آری دیر است برای همه چیز ... انگار برای دیر کردن هم دیر است!

فقط و فقط یک چیز باقی میماند که هیچوقت برایش دیر نیست , آری...

برای از نو شروع کردن هیچوقت دیر نیست...

و من از نو شروع کردم...

گذشته ی خود را مچاله کردم , مچاله اش بزرگتر از خودش بود , خیلی

بزرگتر ولی با یک جرقه ی کوچک , آتش گرفت , سوخت , سوخت و خاکستر

شد , خاکسترش سهم باد بود که با خود برد...

تنها چیزی که برایم مانده است , یک کوله بار خاطره و یک بغل تجربه است!

و آینده ای در پیش که از خداوند خواسته ام خودش برایم رقم بزند...

خداوندا...

مرا هیچگاه واگذار نکن به خودم ٬ حتی به چشم به هم زدنی

نه کمتر و نه بیشتر!!

( حرفای سمت چپ وبلاگ رو هم بخونین , همون "درباره ی وب" ) مرسی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:50  توسط سوزان  |